خیلی وقته میخوام بیام بنویسم وقت نمیشه.
امروز دقیقا یک ماه و یک روزه که زایمان کردم.پسر گلم به دنیا اومد.
زایمانم طبیعی بود....بعد سر فرصت در مورد جزییاتش صحبت میکنم...فقط اینو بگم که پسر کوچولوم خیال اومدن نداشت ...سفت چسبیده بود به اون بالا بالاها ...
همه ما ۲۱فروردین منتظر بودیم ولی من هیچ نشونه ای از زایمان نداشتم نه دردی ..نه لکی ..خلاصه ۲۱بستری شدم ..۲۲فروردین سه شنبه ساعت ۱۵:۳۰دقیقه آقا پسر ما تشریف فرما شدن..
اونم با کمک آمپول زور ...وگرنه اصلا دردی نداشتم بر خلاف زایمان اولم.
یه کم زردی داشت که دستگاه آوردیم خونه دو روز تو دستگاه بود تا زردی برطرف شد.باید با چشمهای بسته و لخت تو دستگاه میزاشتیم..خیلی غصه خوردم
منم بخیه زیاد داشتم روزهای اول نمیتونستم بشینم
خیلی سخت بود ..تا کم کم خوب شدم...الان خداروشکر بهترم..البته اینم بگم از زایمان اولم خیلی بهتر بودم...زود از جام بلند شدم..سعی کردم کارامو خودم بکنم...مامانم فقط یه شب پیشم موند..دومی دیگه تجربه بیشتر میشه
.
خیلی حرف دارم ولی فرصت کمه تا خوابیده باید کارامو انجام بدم..وقتی بیدار شده باید دربست در اختیارش باش
...کلا برنامه زندگی مون عوض شده..انگاری میدونه کی بیدا بشه برای شیر خوردن...درست موقع غذا خوردنم...پسر بزرگم اولا غذا نمیخورد منتظرم میموند,هر چه میگفتم بخور..میگفت نه تنهایی نمیخورم..قبلا هیچ وقت تنها غذا نخورده...
الان دیگه عادی شدی براش چون اگه منتظر من بمونه خیلی گشنه اش میشه...دیگه خودش تنهایی غذاشو میخوره..کلی هم تو کارها کمکم میکنه ..قربون داداش بزرگه برم.
خداروشکر شبها خوب میخوابه...فقط چند بار برای شیر خوردن بیدار میشه.
لحظات شیرینیه...خدا نصیب همه ی کسایی که آرزوی بچه دارن بکنه...
یه خبر خوب شنیدم ...واقعا خوشحال شدم..خیلی خیلی ...آبگینه جونم مامان شده
.خداروشکر ..مبارک باشه عزیزم.ان شاالله این دورانو به سلامتی پشت سر بزاری
...
ان شاالله سر فرصت بیام در مورد زایمانم بنویسم...دوست دارم اینجا ثبت بشه ..تا همیشه یادم بمونه چه دورانی رو پشت سر گذاشتم..
هنوز آمپول میزنم تا چهل روزگی باید بزنم
..روزی دوتا...ولی خب ارزش داشت...وقتی لبخند پسرمو میبینم همه ی دردام فراموش میشه.
خدایا شکر شکر شکر.
ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 151