
امروز به روز خوب و عالی بود.بعد از مدتها با هم چهارتایی رفتیم پارک...بعد از مدتها وقتی میگم یعنی خیلی ها دیگه نمیگم چندماه و چند سال ..
ما برای تفریح و گردش بیشتر اوقات به جنگل و دریا و جاهای طبیعی میریم...شوهرم زیاد از پارک و جاهای شلوغ خوشش نمیاد البته منم همین طور ولی نه به شدت اون ..
خلاصه این که امروز یه سورپرایز برامون شد وبه پیشنهاد من رفتیم پارک ساحلی ...پارک زیبا و بزرگیه ...وسطش یه خونه روستایی با حیاط روستایی ..شهر بازی و رودخونه هم داره..
پسربزرگم خیلی خوشحال بود ومن از دیدن خوشحالی اون خوشحال تر ..
پسر کوچک هم تو کالسکه مثل یه بچه ی خوب نشست و به اطرافش با تعجب نگاه میکرد قربون هر دوتاتون
هوا هم خوب و عالی بود .آفتابی ....انگار نه انگار تاچندروز پیش سی چهل سانت برف اومده بود..همه برف ها آب شدن...برف امسال خیلی کمتر از پارسال بود ..چندتا عکس خوشگل هم گرفتیم...غروب دیگه سرد شده بود..من از اون موقع احساس سرما میکنم الان هم حس میکنم سرماخوردم
آخر شب برای شب بخیر گفتن رفتم اتاق پسرم کلی از امروزش خوشحال بود و تشکر کرد از اینکه پارک رفتیم (دیگه ببینید از کی نرفتیم که پسرم اینقدر ذوق زده شده بود
)بعد گفت مامان پیشم میخوابی ؟
آخه قبل از تولد پسر دومی من همیشه موقع خواب یه پنج دقیقه ای روتختش میخوابیدم ..دیگه الان با این وروجک نمیتونم پسرم هم این موضوعو درک کرده و به همون بوس و شب بخیر گفتن قانع شده ..چون امشب پسر کوچکه زودتر خوابید اینم از فرصت استفاده کرد ...منم قبول کردم ...الهی فدات بشم.اینقدر خوشحال شده بود میگفت امروز بهترین روز زندگیم شده


خداجونم شکر...به خاطر این همه نعمت های خوب .
باگوشی پست میزارم یه کم سخته اگه کم و کاستی بود ببخشید.
ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75