دندانپزشک

خرید بک لینک
دیروز تولد پسر بزرگم بود.

عزیز دلم تولدت مبارک.ان شاالله همیشه سالم و سلامت باشی لبت خندون و دلت شاد باشه ..امیدوارم به تمام آرزوهای قشنگت برسی.

چون دیروز بعدازظهر وقت دندونپزشکی داشتم صبح کیک تولدش رو پختم...درست همون لحظه ای که داشتم تزیین میکردم پسرم از مدرسه اومد ولی قبل از خونه اومدن متوجه شدم و به شوهرم گفتم یه کم پایین مشغولش کن تا کیکش رو یه جا مخفی کنم تا نبینه ..میخواستیم سورپرایز بشه

دیگه سریع جمع و جورش کردم..ولی واقعا با بچه کوچک نمیشه هیچ کاری کرد...آخرای کارم پسر کوچکه بیدار شد به همه چیز دست میزد تو سنی هم نیست که وقتی میگی نکن اونم حرف گوش کنه...وقتی میگم نکن داغه خطرناکه با اون چشمهای سیاه نازش نگام میکنه با لبخندش دوباره کارشو تکرار میکنه

پسرم وقتی اومد خونه گفت مامان بوی کیک میاد ...ومن خیلی خونسرد و عادی گفتم نه ...میگفت مامان بخدا بوی کیک وانیلی میاد ..کیک درست کردی مبخوای سورپرایزم کنی ...گفتم نه عزیزم از صبح اصلا وقت نداشتم نتونستم چیزی درست کنم بوی کیک هم از همسایه استخلاصه دیگه از سرش افتاد ..

بعداز ظهر با هم رفتیم دندونپزشکی ..دندون عقلمو کشیدم...خدایا حکمت این دندون چیه ...از همه دندونهام بزرگتر تازه ازردیف دندونهام بیرون زده بود

با ترس و لرز رفتم تو در سه جهت اطراف دندون بی حسی زد بعد نزدیک نیم ساعت رفتم تو ...خیلی محکم بود دیگه دکتر با چندبار تلاش تونست دربیاره خداروشکر هیچ دردی حس نکردم ...همیشه منتظر یه درد وحشتناک بودم خیلی از اطرافیانم از کشیدن دندون عقل خاطره ی بدی داشتن ..من هم با همین تصور وحشتناک رفته بودم...خداروشکر دکترش هم خیلی خوب وخوش اخلاق بود ...120000هزینه شد یه وقت دیگه هم برای پر کردن یه دندون دیگه گرفتم.

وای چقدر هزینه دندونپزشکی زیاده ...واقعا کمر شکنه یه دندون با عصب کشی 700000

همیشه وقتی از پسرم می پرسیدیم در آینده چه شغلی رو دوست داری میگفت دندانپزشکی..دیروز که هزینه هارو شنید مصمم تر شد حتی آرزوی تولدش هم همین بود ...میگفت نمیدونم چرا به دلم افتاده دندونپزشک بشم

ان شاالله آرزوت برآورده بشه عزیز دلم

غروب که اومدیم خونه سریع دست به کار شدم و غذای مورد علاقه ی پسرم پیتزای گوشت و قارچ رو آماده کردم .بعداز شام که داشتم کیک رو آماده.میکردم دیدم پسرم داره میاد سمت آشپزخونه قبل از اینکه ببینه بهش گفتم برو تو اتاقت تا نگفتم نیا بیرون ...دیگه یه چیزایی فهمیده بود ..منم سریع میزرو چیدم .بعد پدرش با چشمهای بسته آوردش ...الهی قربونش برم وقتی چشماشو باز کرد ذوق کرد چشمهاش پر اشک شد بغلم کردو کلی تشکر بعد یه جشن تولد چهارنفره گرفتیم .پسر کوچکه اول تعجب میکرد بعد متوجه سد عهه یه خبرهایی هست دوباره شلوغ کاری هاشو شروع کرد ...چندتا عکس زود گرفتیم تا این فسقلی همه چیزو بهم نریخته ..

خداجونم به خاطر تک تک این لحظات سپاسگزارم

مرواریدهای تیز...

ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:05

صفحه بندی