دور شدیم ...
گاهی میگی خیلی امروز سرم تو گوشی بود دیگه تا شب کار نمیکنم با گوشی ...
فقط یه ساعت که میگذره دوباره گوشی رو برمیداری ...کر میشی..کور میشی
متنفرم از این حالت ...
تا خط قبلی رو غروب نوشته بودم...عصبانی بودم ولی به روی خودم نیاوردم ..گفتم حالا سر شبه حتما تا یه ساعت دیگه تموم میکنه کنار میزاره گوشیشو.
ولی این کارو نکرد...دقیقا باز همون جمله رو گفت :ساعت 9شب بود ..دیگه امشب گوشی دست نمیگیرم ..
هنوز یه ساعت از این حرفش نگذشته بود که بعداز شام دوباره گوشی رو برداشت کور و کر شد ...انگار دیگه اینجا حضور نداره فقط جسمش پیش ما بود ..
خیلی دوست دارم گوشیش رو با یه چکش بزنم هزار تکه کنم
...بد شانسی شب داداشم مهمون ما بود نتونستم چیزی بگم .منتظر بودم موقع خواب بشه که بهش یادآوری کنم در هرکاری تعادل خوبه زیاده روی هم به خودت و بیشتر از همه به اطرافیان آسیب میزنه ...
خدا لعنت کنه جنگ رو ...لعنت کنه بی عدالتی و فقرو اختلاف طبقاتی و ...لعنت به هر که آرامش مردم رو بهم میزنه ..لعنت به......اووووف ....ما دهه شصتیا تو هیچ دوران از زندگیمون آرامش نداریم اون از کودکی و جنگ و از نوجوانی و بگیرو ببند و اینم از جوانی ....
بیشتر موضوعاتی که دنبال مبکنه مثل بیشتر مردم همین مسایل سیاسی با یه فرق این که سر جنگ کشور های دیگه هم حساسه ...یعنی خدا نکنه رو یه موضوعی کلید کنه ...کل وقتش رو میزاره ...خب اینا یعنی اینکه باید از یه جای دیگه کم گذاشت و اینطور میشه که من مثل یه آتشفشان یه بار فوران میکنم...
آخر شب باهاش صحبت کردم ...خیلی ناراحت بودم ...قبول کرد ...پذیرفت اشتباه کرده ...که بیشتر وقتش رو با گوشی و اخبار و ....میگذرونه ...وقتی هم که با هم هستیم تو فکره ...
این که نشد زندگی ...قول داده که رعایت کنه ...خدا کنه دیکه تکرار نشه ...
حالم خرابه ...قبلنا صبرم بیشتر بود ولی الان دیگه نمیتونم ....تمام بدنم از عصبانیت درد میکنه ..
گریه کردم ..کاش ......حرفام درهمه ....کلی حرف داشتم غروب بزنم ...الان هم دیر وقته .....
ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 63