حالم من هم خوب است
میگذرد زندگی باهمه خوشی و ناخوشی.شکر خدا ..
پسر هشت ماهه و ۱۶روزه ام هم خوبه...الان دیگه راحت میتونه بدون کمک بشینه...بهتر میتونه خودشو کنترل کنه که موقع افتادن آرو م سرش رو زمین میزاره.همه جا چهاردست و پا میره ...همه جا میگم یعنی همه جا ...جاهایی که فکرشو نمیکنی ..یه جور خودشو زیر میزنهارخوری جا میده با اون دست و پاهای کوچولو و شیرینش...آدم کیف میکنه...خوابش کمتر شده ..گاهی برای خودش بازی میکنه با یه چیزی ور میره ..گاهی هم میچسبه اصلا نمیزاره کاری کنم...تا وقتی که خوابه باید همه ی کارام رو انجام بدم..وقتی که دارم میخوابونم توی فکرم چندتا کارو مرور میکنم که انجام بدم ولی زهی خیال باطل..همین که بلند شم تا غذایی آماده کنم یا خونه رو مرتب کنم یا بشینم با خیال آسوده روزنگار تقویمم رو بنویسم میبینم آقا پسر ناز و شیطونم بیدار شده ...حالا هر وقت هم بیدار میشه در جا راه می افته سریع از محل خواب دور میشه.
روزهای پاییز و زمستون هم که قربونش برم اینقدر کوتاهه نمیفهمم کی روز میشه کی شب مخصوصا وقت هایی که پسر بزرگم امتحان داشته باشه...وای امان از این امتحان ها...پشت سر هم ...شوهرم هم کمک میکنه تو درس پرسیدن ولی پسرم ترجیح میده من بپرسم حتی راضیه منتظرم بمونه تا من.کارهام تموم بشه ...آخه پدرش یه کم.سخت گیره بعد به جای پرسش میاد همه چیزرو نقد میکنه مثل کتاب اجتماعی یا علوم ...و از اصل امتحان دور میشه...به همین دلیل پسرم بیشتر دوست داره من ازش درس بپرسم ...من هم برای رسیدن به درسش خب باید از یه چیزهای دیگه بزنم..مثل تمیزی خانه یا مرتب کردن آشپزخونه و این کارهارو موکول میکنم به ساعت های پایانی شب که اگه این پسر کوچکه لطف کنه و شب ۱۲بخوابه منم کارهام زودتر تموم میشه وگرنه تا ۲نصف شب طول میکشه ..
خیلی سخته که خونه رو نامرتب ببینم یا سینک ظرفشوییم پر از ظرف های نشسته باشه یا لباسهای نشسته داشته باشم ولی ولی با خودم میگم مگه من چندبار دیگه میتونم مادر یه بچه ی هشت ماهه باشم ...چند بار دیگه میتونم شیرینی این روزهای پسر کوچکه رو ببینم که با دستهای کوچکش همه چیزو میگیرو میخواد بلند شه...با این حرفا خودمو آروم میکنم ...باید لذت ببرم از همه ی لحظه های زندگیم نه اینکه همه ی وقتم رو برای جارو شستشو بزارم.
مامانایی که بچه ی هم سن پسرام دارن میفهمن چی میگم...از وقتی پسرک به دنیا اومد یه شام ونهار با خیال آسوده کنار سفره نخوردم ...همیشه یا بغلم بوده یا شیر میخورده یا رو پاهام بوده ..غذا همیشه سرد شده...البته شوهرم کمک میکنه ...غذاشو که خورد سریع از من میگیره نگه میداره تا غذامو بخورم ولی اونم باید تند تند بخورم جمع کنم ...یه چیز دیگه دستشویی رفتن ...اینم خیلی وقته با خیال راحت نشده.خخخخ روم سیاه ...ولی واقعیته...خب اینا مهمه دیگه خخخ
الانه که بیدار بشه برم ببینم نهار چی درست کنم.اینم معضلیه هااا...نهار درست کنی باید فکر شام باشی ...شب تموم شد دوباره فردا ...
کاش همیشه یکی بود غذا درست میکرد خخخ;-);-)
مرواریدهای تیز...ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 85